سفر به نپال و منطقه هیمالیا (قسمت اول)

شاید ، آرزوی هر کوهنورد، که سالها در ارتفاعات مختلف ، کوه پیموده است قله ها و مناظر زیبای طبیعی را دیده ، با سختی های مختلف دست و پنجه نرم نموده و طبع آن لذت بسیار برده ، این باشد که روزی به منطقه هیمالیا قدم بگذارد. حال و هوای آنجا  را تجربه کند و اورست ، بام جهان ، مرتفع ترین قله را حداقل از نزدیک تماشا نماید.

ما هم سالیان سال در همین رویا بودیم که آقای رسول زندی خبر داد که به نپال می رویم. من بدون هیچ فکری همان موقع پاسپرت و کپی آنرا به ایشان دادم. جلسات متعددی تشکیل شد و برنامه ریزی های لازم انجام پذیرفت. از سایتهای مختلف گزارش برنامه ها خوانده شد ، از کسانیکه قبلاً این مسیر را رفته بودند کسب اطلاع گردید تا خودمان بدون راهنما و کمک گرفتن از شرکت مسافرتی خاصی این برنامه را اجرا کنیم ، که موفق هم بودیم. البته من مرتباً با آقای بدری ساکن کاتماندو برای تهیه بلیط هواپیما  و رزرو هتل در کاتماندو از طریق اینترنت در تماس بودم.

بالاخره موعد مقرر فرا رسید:

اول فروردین 1388  معادل 21 مارس 2009

طبق قرار و تاکیدات قبلی آقای زندی ساعت 5/7 عصر به فرودگاه کرمان رفتیم. همه خانواده ها برای رساندن و بدرقه ، خندان و در عمق وجودشان کمی نگران، به آنجا آمده بودند.

 یک عکس دسته جمعی گرفتیم و آقای ملکی مسئول روابط عمومی هیئت کوهنوردی کرمان هم خودش را رساند. گروه ما را آقایان : رسول زندی سرپرست تیم – خودم مهدی روان بخش از گروه جوپار کرمان – جلال بیگلری و محمد هاشم حمزه نژاد از صنعت مس – حسین نیکوطلب از نیروگاه سیکل ترکیبی باغین – رضا پیشگر و کورش خراسانی از هیئت کرمان تشکیل می دادند. اولین پرواز از هشت پروازی که در پیش داشتیم انجام گرفت. از فرودگاه مهرآباد تهران با دو ماشین سواری نزدیک ظهر به فرودگاه بین المللی امام خمینی رسیدیم. در راه خبر فوت همسر امام را هم از رادیو شنیدیم.

تا زمان پرواز وقت زیادی داشتیم که در نماز خانه مستقر شدیم. نهار به همراه داشتیم و بعد از آن کمی استراحت کردیم.در این مدت چند ایمیل به کاتماندو زدم و حرکت و ورودمان را اعلام نمودم. تا ساعت 4 صبح اوقات به صورت انتظار ، نه خواب و نه بیدار گذشت.

یکشنبه 2/1/1388 معادل 22 مارس 2009

بطرف سالن ترانزیت رفتیم. مراحل تحویل بار ، پرداخت عوارض خروج و کنترل نهایی و پاسپورت انجام پذیرفت و به هواپیمای شرکت اتحاد امارات وارد شدیم.  ساعت 5/6 بامداد پرواز انجام شد و حدود 5/2 ساعت بعد به فرودگاه ابوظبی رسیدیم. در مورد تحویل بار هایمان پرسیدم که گفتند کوله هایتان به هواپیمای بعدی منتقل و به کاتماندو ارسال می گردند. به نظر میرسید سالن مربوط به همان شرکت اتحاد می باشد. از لحاظ ساختمان ، شکل زیبایی داشت . یک ستون در وسط که مثل یک گل به اطراف با ز شده و سقف آنجا را تشکیل می داد، با سرامیک کاری زیبا و نورپردازی مناسب.

حدود 6 ساعت محترمانه در آن سالن بزرگ و مجلل محبوس بودیم. زمان پرواز به کاتماندو فرا رسید.باز هم با شرکت هواپیمایی اتحاد. همسفران بیشتر نپالی بودند که با سر و صدا و حرف زدنشان هواپیما را قول معروف روی سرشان گذاشته بودند. 4 ساعت بعد ، در حالیکه متوجه شدیم شب شده ، به کاتماندو رسیدیم. به کمک بچه ها ، فرم های مهاجرتی که در هواپیما توزیع شده بود پر کردیم و بعد همانجا در بدو ورود به فرودگاه کاتماندو ویزا گرفتیم. 25 دلار برای هر نفر. عکس هم مورد نیاز بود که همراه نداشتیم و از همان عکسهای روی کارت شناسایی که هیئت صادر کرده بود استفاده شد. به سالن بعد وارد شدیم که آقای پیشگر کوله ها را تحویل گرفته بود . کمی نگران بودم که آقای بدری آنجا نباشد.

بارها را تحویل گرفتیم،آقای بدری و همراهانش که مدتی از طریق ایمیل با آنها در ارتباط بودم را دیدم که روی یک برگ بزرگ تایپ کرده بودند:           MEHDI

شادمان به سمت آنها دویدم.پس از چاق سلامتی،سوار ماشین آنها شدیم و بطرف هتل حرکت کردیم.فرمان سمت راست ماشین بود و خودروها از طرف چپ خیابان حرکت می کردند.تمام شهر تاریک بود.از خیابانها و کوچه ها گذشتیم و به هتل رسیدیم البته نمیشد زیاد نام هتل به آن گذاشت.آنجا هم در خاموشی و بی برقی بسر می برد.یکی از کارکنان شرکت بدری با ما وارد مذاکره شد،او برنامه فردا را برایمان تشریح کرد و مقداری دلار از ما گرفت تا بلیط هواپیما به لوکلا،راهنما و تبدیل پول به روپیه نپالی را فراهم کند.از طریق پلکان به طبقه چهارم هتل رفتیم و در اتاقی تاریک روی تخت خوابیدیم.نیمه شب برق آمده بود ولی به چنان خواب عمیقی فرو رفته بودیم که تا صبح چیزی نفهمیدیم.

دوشنبه سوم فروردین 1388 معادل  23 مارس 2009

کمی از وسایل اضافی را در هتل گذاشتیم و با آقای سات راهنمای مسیر که می بایست این چند روز ما را همراهی کند آشنا شدیم.دلارها به روپیه نپالی تبدیل شده بودند که تحویل گرفتیم و هر روپیه معادل 125 ریال ایران می شد.ماشین آمد دنبالمون و به فرودگاه کاتماندو رفتیم.کوله ها را تحویل داده و با مینی بوس ،روی باند فرودگاه،بطرف هواپیما حرکت نمودیم.به قول یکی از بچه ها ممکن بود مینی بوس با یکی از هواپیما ها تصادف کند.

هواپیما ملخ دار مربوط به شرکت سیتا و شانزده نفر ظرفیت،یک خلبان و یک کمک خلبان و یک مهماندار داشت که در بدو ورود هواپیما پنبه و شکلات تعارف میکردند.

پنبه برای گذاشتن در گوش جهت کمتر شنیدن صدای شدید هواپیما و شکلات برای خوردن.بعضی دوستان به شوخی شکلات را در گوششان می گذاشتند.با توکل سوار هواپیما شدیم.پس از اوج گرفتن ، نمایی از شهر کاتماندو را زیر پایمان می دیدیم.

و مدتی بعد صحنه ها  و مناظر وصف ناشدنی از قله های سر به فلک کشیده و پوشیده از برف ، در اطرافمان نمایان شد که متاسفانه نام آنها را نمیدانستیم.

حدود نیمساعت بعد هواپیما در فرودگاه لوکلا بر زمین نشست و خدا را شکر به خیر گذشت.لوکلا فرودگاه بسیار کوچکی دارد که محوطه آن شبیه به حیاط مدرسه می باشد.

باند کوتاهی دارد که چند متر مانده به بلنذد شدن هواپیما تمام می شود و از آن به بعد پرتگاه است.

امید داریم در بازگشت ، قبل از تمام شدن باند هواپیما مان بپرد .گرنه:

کوله ها را تحویل گرفتیم ولی کوله پشتی آقای امیر تیموری و آقای سات راهنما یمان نرسیده بود.گفتند با پرواز بعدی ارسال میکنند.وارد منطقه شدیم،فروشکاههای لوازم کوهنوردی بسیاری آنجا بود که مدتی به بررسی آنها پرداختیم.

تا ظهر که نهار خوردیم ولی از کوله ها خبری نشد ،غذایمان هم گوشتی بود که در آب پخته شده بود،وقتمان هدر رفته بود و بیش از آن ماندن مقدور نبود و براه افتادیم.

اهالی آنجا از انرژی های تجدید شونده به خوبی استفاده میکنند.چند غذا پز خورشیدی توجهمان را جلب کرد.

وارد مسیر شدیم در حالیکه صدای دل نواز رودخانه که در ارتفاعی پایین تر از ما در جریان بود به گوش میرسید.هوا ابری و احتمال بارندگی میرفت.

از کنار سنگهای مقدس که آیات بودایی بر آن نوشته بود گذشتیم البته از طرف چپ آنها باید عبور کرد.

پل های فلزی معلق بر روی رودخانه احداث شده بود که از روی آنها گذشتیم.

دو ساعت بعد در حالیکه مدتی از نم نم باران میگذشت به فکدینگ رسیدیم.به علت تاریکی هوا و بارندگی امکان ادامه مسیر میسر نبود و به یکی از لژهای آنجا وارد شدیم.

هر اتاق دو نفره 200 روپیه بود، تصمیم گرفتیم لژ دیگری را هم ببینیم که آنطرف تر لژ تازه ساز و تمیز و با چشم انداز بهتر یافتیم،ابتدا هر اتاق را 100 روپیه قیمت داد و تونستیم 50 روپیه تخفیف بگبریم و نهایتا 250روپیه برای هرنفر یعنی 3125 ریال برای شب مانی که بسیار مناسب بود.

لژها مکانهایی هستند که بیشتر با سنگ و چوب ساخته شده اند.یک اتاق نشیمن عمومی برای صرف غذا و گفتگوی کوهنوردان و طبفات بالاتر ،اتاق با 2 تخت و تشک و بالش برای خواب دارند.مدتی با بچه ها همان حوالی گردش کردیم و بعد به اتاق نشیمن در طبقه بالا رفتیم.به خواندن سرودهای کوهستان مشغول شدیم.یک گروه ایرلندی در طبقه پایین مستقر بودند که سر و صدای ما رو شنیدن به ما پیوستند.

از شادمانی و آواز خوانی ما به وجد آمده بودند.بعد از آن نپالی ها و آقای سات سرود (Resham firir)

خواندند که یک آواز معروف فولکلی آن کشور می باشد(Famous folk songs of Nepal).

شنیدن این سرود قطعا شما را به منطقه هیمالیا و کشور نپال می برد و احساس بودن در کنار مردم مهربان نپال را تداعی می کند.منو غذا را آوردند و من سعی کردم از روی نوشته ها و اسامی غذاها خوراکی را سفارش بدهم به مذاقمان و برای بچه های گروه مناسب باشد.

 

 
 
 
Freelance Web Designer